![]() | پروفایل نویسنده آرشیو مطالب کلیه مطالب این وبلاگ طراح قالب : آی تم |
یه لحظه گوش کن خدا...!
جدی میگم...
نه بچه بازیِ نه ادا و اطوار...
حالم اصلا خوب نیست ....
حالا که رفته ای ....
به چشمهایی ...
که چیزی جز تـــــــــــــــ♥ــــــــــو را نمیپرستند .......
چه بگویم..........؟؟!!
خیلیا هستن که این شب ها روی تخت گریه می کنند
و شب روی بالشت خیس می خوابن … ... خواستم بگم به سلامتیشون ...
باور کنــی یا نهـ
یاد کسـی که روزی به او میگفتم نفـس
دارد نفسم را میبرد
ذره ذره تمامم میکنـــد
و در جوابـ تمامـ اشکــ های من ،به من میگوید
دختـرکـــــ ضعیفــــ !
زير ِ بـــــارآטּ مے ايستَم
ميگويَند مــُـــב است ايـלּ روزهـــآ
عشـــــق بازے زير ِ بارآטּ
با اشك هاے ابـــــر ....
בل نِمے سوزانَم بَراے ابرے كــﮧ اَز شِدت گِريــﮧ
بــﮧ هِقـــــ هـِــــق افتاده است
בِلَم بَراے خُـــــوבَم مے سوزَد
كه از فِشار בِلتَنگــــــے
خيلي وَقت است نَفَسَـــــم بُريده بُريده و بَند است !
مَرﬤ مَـטּ هیچ میـﬤـآنستی
زیبآتَریـטּ عآشقآنہ ای کہ بَرـآیَم گُفتی
. . .وقتے بوﬤ کہ اسمَم رـآ
بآ /میم/ بہ انتهآ رساندی
تـــو مِثـــلِ سیــــــگــآر مــــی مـــآنــــی!
مُـــــخــرِب و اعـــــتـــیــــــآد آوَر ...
اَمـــآ گــــآهـــــی
آرامِـــــــــش بَخــــــــشــــ !
اعتــــــیـــآد بــــــه تــــــورا
دوســـــــــــت دارَمـــــ ....... ....... ...
کلـــ دنيـــآ رآ هـــم کـــہ בآشتــہ بآشــے . . .
بــآز هــــم בلتــــ ميخــوآهــــב . . .
بعضــے وقتهــــآ . . . فقـــط بـعـضــے وقتهـــآ . . .
بـــرآے يـکــــ لحظــــہ هـــم کـــہ شـــבه . . .
همــــہ בنيـــآے يـکــــ نفــــر بآشــے
هرشبــــ که مــــی خـــواهَم بخــــوابم..
بـا خودم اتمـــــــام حُجــَــت مــی کنم...
که دیگــــــر نه اشکـــــــــــی از چشمـــــــــــانم فـــرو آیــد...
و نه نگاه هـــــــایم خیس آب شونــــــــد...
امـّـا صُبــــــــح که بـــلنـــد مــی شوم...
مــی بینم که بالِــشَم خیس خــــــــــــیس است !!!
مگر میشود فراموشم بشود صدای مهربانش
مگر میشود فراموشم بشودآغوش گرم از محبتش را
ه
یچ چیزغیـرقابل توضیح تــر از این اتفاق نیست که، اونیکه مـن بزرگش کردم ؛ کوچکم کرد...
دوســــت دارم یـــــک شــــبـــه ، هــــفـــتـــاد ســـال پــــیـــر شــــوم
در کــــنــــار خــــیــــابــــانــــی بــــایــــســـتـــم…
تـــــو مـــــرا بــــی آنـــــکـــه بــــشـــنـــاســـی ، از ازدحـــــام تــــلــــخ
خـــــیــــابــــان عـــــبـــــور دهــــی…
هـــــفــــتـــاد ســــال پـــــیــــر شــــدن یــــک شــــبــــه
بــــه حـــــس گـــــرمـــــی دســــتهـــــای تــــــو
هــــــنــــگـــــامـــی کـــه مــــرا عــــــبـــــور مــــیــــدهــــی
بــــی آنـــــکـــــه بــــشــــنــــاســــی،می ارزد...
باورکن خیلی حرف است،
وفادار دست هایی باشی که حتی یکبار هم لمسشان نکرده ای...
میدونی " بــ ـ ـهــــ ـــ ـشـ ـــ ـت " کجاست؟
یه فضایِ چند وجب در چند وجب !
بینِ بازوهایِ کسی که دوسش داری.
این داستانو تو وب یکی از دوستام خوندم.خیلی قشنگه،من که کلی ناراحت شدمو چشام پر اشک شد،پیشنهاد میکنم شمام بخونین
تاحالا پاتون رو تو یه تیمارستان گذاشتین؟
مال من خیلی اتفاقی شد برای تحقیق دانشگاه ولی بیشتر یک حس کنجکاوی بود البته بخش بیماران روانی متعادل و بی آزار
پام رو که گذاشتم تو راهرو یک حس عجیبی بهم دست داد به خودم که اومدم دیدم یک بیمار جلوم ایستاده و داره من رو نگاه میکنه
یک مرده حدود 40ساله بود بعد از یک مکس کوتاه لبخند زد و گفت :
سلام مامان بلاخره اومدی؟
راستش خندم گرفت اون جای پدرم بود بعد به من میگه مامان.
از کنارش رد شدم دیدم یک بیمار دیگه روی زمین نشسته و با دستش روی زمین علامت هایی میکشه بهش نزدیک شدم گفتم:
سلام داری چیکار میکنی؟ گفت:
من مهندس هستم دارم نقشه ساختمونم رو میکشم.
2ساعتی اونجا بودم و تونستم بیمارهای زیادی رو از نزدیک ببینم که انگار تو این دنیا نبودن توی عالمی که خودشون ساخته بودن سیر میکردن به دور از ناراحتی ها و غم ها
پیش خودم فکر کردم گاهی خوبه که آدم دیوونه باشه تا هیچ غمی رو حس نکنه دیوونگی ام عالمیه.
یک اتفاقه جالب برام افتاد
توی اون راهرو تمام اطاقها باز بودن جز یک اطاق که درش بسته بود و نظر من رو به خودش جلب کرد
به در نزدیک شدم اول در زدم کسی جواب نداد بعد خیلی آروم در رو باز کردم
یک پسر جوان کنار پنجره نشسته بودفکر میکنم حدوده 24 سال داشت.
تمیز و آراسته و خیلی آرام بود
بهش نزدیک شدم روی تخت نشستم باهاش حرف زدم اما اون یک کلمه هم چیزی نگفت کنجکاو شده بودم میخواستم ببینم توی فکرش چی میگذره
اون خیلی سخت بود نمیشد درونش نفوذ کرد
بهش گفتم چرا حرف نمیزنی به من بگو تورو برای چی آوردن اینجا؟
برگشت روبروم ایستاد و توی چشمام خیره شد سنگینی نگاهش داشت آزارم میداد اما ناگهان خشمش آروم شد یک نگاه معصومانه
گفت:واسه عشق و دوست داشتن.
با تعجب نگاهش کردم!
گفتم: میشه بگی چه اتفاقی افتاد که آوردنت اینجا؟
بازم سکوت کرد رو به پنجره کرد وگفت:
وقتی کسی رو دوست داری و دوستت نداره وقتی با کسی صادقی ولی بهت دروغ میگه وقتی به یکی وفاداری ولی ولی بهت خیانت میکنه باهاش چیکار میکنی؟
دوباره رو به من کرد چشماش دوباره همون حالته اول رو پیدا کرد یک لحظه ترس برم داشت بی اختیار آروم گفتم:
کشتیش؟
اومد روبه روم ایستاد نفسم بند اومده بود با صدایی گرفته و ضعیف گفت:
نه..نه
دوباره به سمت پنجره بازگشت
از اطاق مراقبت صدام زدن وقت رفتن بود اما هزار تا سوال تو فکرم بود که رهام نمیکرد
بدون خداحافظی اطاق رو ترک کردم به دفتر رسیدم از مدیر تیمارستان تشکر کردم با یکی از پزشکا آشنا بودم اون من رو تا دم در همراهی کرد
ازش از اطاق مورد نظر پرسیدم گفت:
4سال پیش آوردنش از روزی که آوردنش تا حالا یک کلمه حرف نزده
از تعجب یک لحظه سر جام خشک شدم
دکتر گفت:
چیزی شده؟
گفتم:
نه...نه نمیدونین چی کار کرده که آوردنش اینجا؟
یهو صدای زنگی عجیب به گوشم رسید دکتر بهم گفت که سریع اونجا رو ترک کنم و همگی ریختن توی یک اطاق
از توی حیاط شیشه اطاقش رو دیدم هنوز کنار پنجره ایستاده بود بی اختیار براش دست تکون دادم اونم دستش رو کشید روی شیشه.
نمیدونم نمیدونم اون یه دیوونه نبود یا اگه بود یه دیوونه معمولی نبود اون یه عاشق بود که نمیدونم با معشوقش چیکار کرده بود
اگه توی این سالها حرف نزده چرا با من حرف زد چرا؟
نمیفهمیدم فقط امیدوار بودم دوباره بتونم ببینمش.
2روز بعد شنیدم که اون بیمار خودکشی کرده
از پنجره اطاقش خودش رو پرت کرده بود بیرون
تمام بدنم یخ کرد سرم گیج میرفت با تمام وجود حاظر شدم و به طرف تیمارستان راهی شدم.
خیلی شلوغ بود رام نمیدادن دکتر رو دم در دیدم التماسش کردم بزاره بیام تو بلاخره با بدبختی تونستم برم تو
تمام پله ها و طول راهرو رو دویدم تا به اطاقش رسیدم در باز بود اطاق خالی بود بغضم گرفت روی تختش نشستم چرا آخه چرا؟
یه بیمار بهم نزدیک شد سلام کرد اشکام سرازیر شد گفت:
داری گریه میکنی؟اشکام رو با دستش پاک کرد
یک کاغذ جلوم گرفت و گفت:
بیا این ماله تو
با تعجب نگاهش کردم گفت:
این رو رضا به من داد گفت هر وقت دیدمت بدمش بهت
کاغذ توی دستم می لرزید
سلام
نمیدونم از کجا پیدات شد فقط میدونم که با نگاه اولی که توی چشمات کردم چیزی جز پاکی و صداقت ندیدم
تو اون روز من رو ترک کردی و من تصمیم گرفتم دنیا رو ترک کنم
میخوام جواب سوالت رو بدم
من دیوونه نبودم من یه عاشق بودم که راهم رو اشتباه انتخاب کردم
میخوای بدونی چیکار کردم؟
بهم خیانت کرد خودم با چشمام دیدمش دزدیدمش بردمش جایی که دیگه نتونه بهم خیانت کنه یه جایی که دست هیچ کس بهش نرسه اما نکشتمش
بعد هم هر چی ازم پرسیدن نگفتم کجاست
همه فکر کردن کشتمش منم یک کلمه حرف نزدم
بعد هم پدرم به خاطر اینکه اعدامم نکنن با چند تا آزمایش و مدرک و پارتی ثابت کرد که بیماره روانیم
میخوای بدونی واسه چی باهات حرف زدم؟
به خاطر صداقتی که توی چشمات دیدم این صداقت توی چشمای کسی نبود
حالا میخوام این قصه را تموم کنم باقی راه رو تو باید بری
میخوام بگم کجاست
تمام دستم میلرزید در یهو باز شد نامه از دستم افتاد به سرعت برش داشتم
دکتر بود وارد اطاق شد با عصبانیت فریاد زد تو با این بیمار چه ارتباطی برقرار کردی؟ باید به من بگی بگو بگو اون با تو حرف زد؟ آره آره ؟
دوباره بغضم ترکید زدم زیره گریه
گفتم آره آره حرف زد من اشتباه کردم شاید اگه اون روز بهتون میگفتم اون الان زنده بود
دکتر گفت:
خیلی خوب خیلی خوب آروم باش حالا به من بگو اون به تو چی گفت؟
نامه رو بهش دادم با تعجب بازش کرد و شروع به خوندن کرد
اون دختر پیدا شد توی یک کلبه توی یک جنگل پرت و یک پسر جوان هم آنجا بود که بعد معلوم شد دوسته رضا بوده و بهش قول داده که مواظبش باشه
آخر نامه رضا نوشته بود
اگر یاسمین رو دیدی بهش بگو دوستش دارم و تا آخرین نفس بهش وفادار بودم.اگه مجنون میخواست از ما امتحان بگیره بزار از حالا بگم که هردومون تو اون ردشدیم.
تو بری موندن من معنی دیوونگیه آخرین حرفم اینه تو بری آخره این زندگیه
متاسفم aytem.ml |